یاد باد آنانکه بی یادند

صداقت رفاقت مهربانی

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 0:39  توسط کامران بوستانی  | 

یکی در آرزوی دیدن توست
یکی در حسرت بوییدن توست
ولی من ساده و بی ادعایم
تمام هستی ام خندیدن توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 0:37  توسط کامران بوستانی  | 

با من بمان این روزها،با من که تنها ماندم...تقدیر خود را خط به خط،در چشم هایت خواندم...این روزها با من بمان،این روزها عاشقترم...


این روزها یاد تو را،با خود به رویا می برم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 0:37  توسط کامران بوستانی  | 

جای آرزو

انگار کسی
یا چیزی گلویم را می فشارد
صدای قلبم را کسی نمی شنود
حرفم را نمی فهمد
انتظارم را پایانی نیست

پس باز کن پنجره ها را

بگذار باران را بهتر ببینم
می خواستم
روی این شیشه باران خورده
با دستم
نقش تو را رقم بزنم
اسم تو را بنویسم
اما...
چشمانم بارید
دستانم لرزید
باز با خود گفتم
هر گاه مرا به خاک سپردید
در تاریکی گور
جایی را هم
برای آرزو هایم
بگذارید
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:36  توسط کامران بوستانی  | 

دو راهی

می دانم که
همه ی حر فهایم تکراریست
مثل کوبیدن بر دری بسته
بی امید باز شدن

اما چه کنم؟
دوباره رنگ نگاهم پریده است
دو باره صدایم نفس نفس می زند


کسی از کوچه دلم نمی گذرد
کسی جوانیم را با خود می برد
چیزی در قلبم فرو می ریزد
چیزی در من تمام می شود

مثل کودکی هایم که مرده اند

و من دوباره
تنها مسافر این جاده بی عبور خواهم شد
بی حضور خورشید
بی نور ماه
و در تمام راه
باد در گوشم
آواز خواهد خواند
و من با خود
گل های یادگاری
خواهم برد
و آرزو می کنم
که رد پایم
به این زودی پاک نشود


و سر انجام
خواهم رسید
به آن دو راهی همیشگی
زندگی کردن
یا زندگی را تحمل کردن؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:35  توسط کامران بوستانی  | 

راز

باز از زشتی این بد روزگارزشت
می روم تا که بیابم خلوتی را باز
تا بریزم اشک
تا زنم فریاد

می دوم از پله ها پایین
می روم پایین و پایین باز

می رسم تا گریه و تا آه
می رسم تا بغض و تا فریاد

می زنم فریاد
می زنم فریاد

آمدم تا نشنوم این طعنه هارا باز
بس کنید این ساز
من نمی خواهم بگویم راز
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:34  توسط کامران بوستانی  | 

دیدار

 را دیدم
ولی ای کاش هرگز
نمی لغزید بر چشمت نگاهم
مرا دیدی
ولی ای کاش هرگز
نمی لغزید بر چشمم نگاهت
اگر آن لحظه اید بار دیگر
نخواهم کرد هرگز من نگاهت
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:33  توسط کامران بوستانی  | 

باران

باز ای باران ببار
بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار

باز ای باران ببار
بر تمام پیکرم موی سرم
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار

باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
بر تمام خاطرات تلخ و تار

باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
باز ای باران ببار
...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:33  توسط کامران بوستانی  | 

پاسخ

نه این سکوت را کسی نمی شکند
هیچ کس مرا صدا نمی زند
ای همه آدم هایی که
گوش هایتان را گرفته اید
چشمانتان را بسته اید
و ای همه آنهایی که
از سرمای زمستان
به خانه های تان
پناه برده اید
هنوز آغاز شب است
هنوز ماه نتابیده
هنوز ستاره نخندیده

من هر شب ماه را می بینم
اگر ابر ها بگذارند
و سری به ستاره ها می زنم
اگر باران نبارد
من هر شب از آسمان می پرسم
که چرا پر پرواز من شکسته است؟
و پاسخم سکوت
اگر گریه بگذارد
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:32  توسط کامران بوستانی  | 

تاوان

کسی حرف مرا باور نکرده ا ست
عذابم را کسی پایان نداده ا ست

نگاهم در همان نزدیکی ات ماند
ولی یادت به من تاوان نداده ا ست

تمام شب دلم با گریه می گفت
کسی درد مرا درمان نداده ا ست

گل دلدادگی هایم که پژمرد
بر این صحرا کسی باران نداده ا ست

فقط آشفته حالی مانده و دل
به قلب من کسی سامان نداده است

نگاهم در همان نزدیکی ات ماند
ولی یادت به من تاوان نداده است
ولی یادت به من تاوان نداده است
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:32  توسط کامران بوستانی  | 

آزاد

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ
دلت سنگ و دلت سنگ و دلت سنگ

دلم باران دلم نرگس دلم جام
دلت تنها نگاهی ساکت و رام

دلم رسوای شهر و مست و بی تاب
دلت سرگرم بازی، شایدم خواب

دلم خون و دلم خون و دلم خون
دلت خوشحال و خندان ،شاد و گلگون

دلم را بارش ابری گرفته
دلت را خنده ی سردی گرفته

دلم تنها برایت می تپد باز
دلت «ساکت ترین ها »می شود باز

دلم در انتظار روز دیدار
دلت چون قاب خالی روی دیوار

دلم با خاطراتش شاد و مسرور
دلت اما چنان کر ، همچنان کور

دلم با یاد چشمت رفته از دست
دلت اما به این نجوا غریبه است

دلم اما ندارداز تو شکوه
گرچه درده ....
دلت آزاد بوده هر چه کرده
.......
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:31  توسط کامران بوستانی  | 

شبانه

برای گریه هایم
بسی بهانه دارم

به جای بوسه دیگر
به لب ترانه دارم

چه غم که تو نماندی
غمی به خانه دارم

ببین ز هجرت اینک
شعر شبانه دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:31  توسط کامران بوستانی  | 

شناخت

مرا از شعرهایم می شناسی
مرا از غصه هایم می شناسی

اگر یک شب به بالینم بیایی
مرا از ناله هایم می شناسی

تو را از چشم هایت می شناسم
تو را از آن نگاهت می شناسم

سخن هرگز نگفتی با من اما
تو را از آن صدایت می شناسم
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:30  توسط کامران بوستانی  | 

بی تو

دیدی که بهار بی تو سرد است
پاییز تر از خزان زرد است

آن شب دل من شکسته تر شد
دیگر همه چیز رنگ درد است

دیگر همه جا سکوت دلگیر
دست و دل من اسیر زنجیر

ای روح پر از ترانه من
خاموش ترین بهانه راگیر

دیگر نروم به سوی مستی
حظی نبرم ز می پرستی

ای آن که نداری خبر از من
سرچشمه ی هر غمم تو هستی

دیگر به بهار خنده ام نیست
باران صفا دهنده ام نیست

ای آن که دلم اسیر عشقت
بر بام دلت؛ پرنده ام نیست؟

شعرم همگی سرود درد است
گفتم که بهار بی تو سرداست

گفتم که بهار بی تودیگر
پاییز تر از خزان زرد است
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:29  توسط کامران بوستانی  | 

بیگانه با دل

نمی دانی چه دلتنگم
چه بی تابم
چه غمگینم چه تنهایم
تو را هر شب صدا کردم
نمی بینی نمی خوابم

بیا تا باورت گردد
که بی تو کمتر از خاکم
ولی با تو به افلاکم

بیا با آرزوهایم
بسازم خانه ای در دل
سراغم را نمی گیری
مگر بیگانه ای با دل؟
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:29  توسط کامران بوستانی  | 

تکرار

هر شب کنار پنجره
یک دل برایت می تپد
هر شب کنار پنجره
یک دل
به یادت می تپد
هر چند که....
دستان صبح
تاریخ دیگر می زند
...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:28  توسط کامران بوستانی  | 

همرنگی

مرا به میهمانی چشمانت دعوت کن
و برایم گلدانی بیاور

می خواهم دلم را بکارم
تا جوانه بزند

هر گاه که...
پیچک سبز دلم

تمام خانه ام را گرفت
فریاد خواهم کرد!

نگاه کن!
تمام خانه ام همرنگ چشم توست
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:27  توسط کامران بوستانی  | 

قلم

ای قلم بشکن تو از این آه من
یا بسوز
از این غم جانکاه من
یا برایش نامه ای از دل نویس
یا بکش شکل مرا با چشم خیس

ای قلم از من برایش ناله کن
شعر هایم شعر هایم را
برایش نامه کن

ای قلم
تو بوده ای در دست من
شاهدی بر هر چه بود و هست من

ای قلم
ای شاهد شب های من
ای که هستی همدم تنهای من

ای قلم اشکت نمی ریزد چرا؟
می برم حسرت به صبرت مر حبا

ای قلم
آخر نمی سوزی ؟بگو
از نگارش های من آتش بجو

ای قلم
در دست من فریاد کن
از غمم در هر کجا بیداد کن

ای قلم ای شاهد این آه من
بشکن آخر از غم جانکاه من
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:5  توسط کامران بوستانی  | 

یادت همیشه سبز

هر شب
وقتی که آخرین عابر هم
از کوچه پس کوچه های شهر
به خانه می خزد
و آخرین چراغ هم خاموش می شود
یاد تو
زیر پوست تنم
جوانه می زند
و خاطرت مرا
سر سبز می کند
چنان بی تاب می شوم
که دلم
برای لحظه ای دیدار
بی صبر و بی قرار
گوش کن
تیک تاک ساعت
آمدن و رفتن ثانیه ها را خبر می دهد
چه بی درنگ می ایند
و چه پر شتاب می روند
می ایند
تا آهسته آهسته مرا از تو دور تر سازند
و می روند
تا ذره ذره
گرمی این آتش افتاده به جانم را
با خود ببرند
چه خیال باطلی
چه سعی بیهوده ای
از این همه کوشش بی حاصل
چرا خسته نمی شوند؟
یادت همیشه سبز
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:1  توسط کامران بوستانی  | 

شعر من

پوستم می ترکد
بس که لبریز توام
تو بهار سبز من
من چو پاییز توام

تو برای آمدن
نفسی تازه بکن
غم شب های مرا
باز اندازه بکن

تو که باران منی
من کنون چتر توام
گل خوشبوی منی
من پر از عطر تو ام

تو پرنده ای و من
پر پرواز توام
تو سکوت مبهمی
من چو آواز تو ام

شعر من تویی تویی
من فقط ساز توام
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:0  توسط کامران بوستانی  | 

پرسش

خدایا کاش حالم را بدانی
نگاهم را – نگاهم را
به چشمانم بخوانی

خدایا من دلی دارم
دلی دارم همه خون
شدم بیچاره تر
آواره تر
از هر چه مجنون
خدایا هر کسی را عشق دادی
سینه دادی
پس از آن دلبرو دلداده و
ایینه دادی

ولی تا موی او را تاب دادی
تاب دادی
تمام هستی ام بر آب دادی

خدایا چشم هایش را چه گویم؟
چشم هایش را چه کردی؟
کجا؟
کی ؟ با کدامین سازو برگت؟
از چه رنگی؟

خدایا باز می خواهم بدانم
چرا آتش زده بر جسم و جانم
نمی شد
برق چشمانش نمی بود؟
نمی شد
یا نگاهش آتشین بود لیک بی دود؟

نمی شد قلب من با پود و با تار
همیشه مست می شد از می یار
نمی شد قلب او با تار و با پود
همیشه تا ابد در پیش من بود؟

خدایا زین جدایی ها بگو باز
تو را آخر چه باشد حاصل و سود؟؟

خدایا دل تو دادی
جرم من نیست
تو عشق را آفریدی
جرم من نیست
اگر در آتشم اندازی از عشق
مرا دوزخ تو دادی
جرم من چیست؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 13:59  توسط کامران بوستانی  | 

بیخودی

فکر تو را چرا کنم؟
خیال باطل شده ای
حرف تو را چرا زنم؟
سراب کامل شده ای

فکر مرا چه می کنی؟
حرف مرا چه می زنی؟
تو که برای لحظه ای
پیش دلم نمانده ای
شعر مرا نخوانده ای
جواب نامه ی مرا
نداده ای
نداده ای

از این خیال بیخودی
چرا جدا نمی شوی
ز دام خواهش دلت
چرا رها نمی شوی؟

تو که ندیده ای که من
چگونه بیقرارتم
به هر کجا که می روی
چون سایه در جوارتم

تو که ندیده ای که من
تمام شب نخفته ام
وز غم آتشین خود
سخن به کس نگفته ام

برو برو که من دگر
از عاشقی خسته شدم
نگاه کن
به کنج این قفس ببین
که مرغ پر بسته شدم
برو برو فکر مرا مکن دگر
حرف مرا مزن دگر
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 13:58  توسط کامران بوستانی  | 

بی خبر

بی خبر آمده ای
باز در خواب شبم
کاش هرگز نشود
صبح و بیدار شوم


کاش می گفتی که من
دل چراغانی کنم
سر راهت گل سرخ
باز قربانی کنم

کاش می گفتی که من
گل میخک بخرم
به سراپرده ی شب
عطر پیچک بزنم

کاش می گفتی که من
سبز بر تن بکنم
جای پاهای تو را
شمع روشن بکنم

کاش می گفتی که من
نور پر پر بکنم
تا می ایی به شبم
چشم خود تر بکنم

کاش این خواب مرا
ببرد تا دم مرگ
شب پاییزی من
خالی است از همه رنگ

کاش اما
....
صبح شد
آسمان شد آبی
جایت اینجا خالی
بی خبر آمدی و
بی خبر هم رفتی
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 13:57  توسط کامران بوستانی  | 

تردبد

گلی از ساقه جدا شد آنشب
دختری مست غرور
در لباسی از تور
بله گفت
همه گفتند مبارک باشد
شادی و شورو شعف
خنده و نقل و نبات
دختر اما پرسید
راز خوشبختی چیست؟
پاسخش را دادند
سر تسلیم نهادن به قضا
که نگویی که چرا
که نپرسی که چه وقت
که ندانی به کجا
که نخواهی تو بدانی تقصیر
بی تامل تردید
هر چه اید به سرت
همه را حمع زنی
بگذاری تو به پای تقدیر
دختر اما ترسید
باز تردید
تردید
و دلش هم لرزید
و بر آن تور سفید اشک هایی که چکید
هیچ کس هم که ندید
هیچ کس هم که ندید
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 13:56  توسط کامران بوستانی  | 

دروغ

باز هم چشمان من
رنگ بی خوابی شده
باز قلبم شعله ی
عشق و بی تابی شده
باز بر بام شبم
ماه مهتابی شده

باز می خوانم که من
خسته ام از این همه دلبستگی
خسته ام از زندگی
خسته ام از این سکوت و بندگی
خسته ام از جملگی

باز بیزارم من از تکرار شب
می پرم آهسته از دیوار شب
می زنم فریاد و دستم در هوا
مانده قلبم زنده در آوار شب

شب شروع بی امان گریه هاست
روز آغاز دروغ خنده هاست
روز و شب اما چه فرقی می کند؟
آخر هر خنده وقتی
اشک گرمی پا به پاست

باز نفرین بر دروغ
خنده های بی فروغ
خنده های پر فریب و پر دروغ
خنده هایی از سر دیوانگی
یا دروغین مستی و دلدادگی

خنده هایی یخ زده
قلب هایی غم زده
ای خدا نفرین به قلبی کز دروغ
عشق را بر هم زده

باز بارانی دروغ
می چکد از آسمان
نغمه می خواند به من
ماه و خورشیدی دروغ
باز می تابد به من
باز می پرسم ز خود
رنگ بی خوابی چه شد؟
عشق و بی تابی کجاست؟
ماه مهتابی چه شد؟
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 13:53  توسط کامران بوستانی  | 

دیوانگی

چند روزی است که من
باز دیوانه شدم
از غم دوری تو
شمع و پروانه شدم

باز سجاده ی من
رنگ چشمان تو شد
مهر و تسبیح دلم
مثل دستان تو شد

باز هم شب های من
بوی باران می دهد
بوی نمناک زمین
در بهاران می دهد

باز از این پنجره
شعر هایم می روند
گریه هایم می رسند
خنده هایم می روند

باز از روی درخت
مرغ عشقم می پرد
آتش عشقت مرا
تا کجاها می برد

باز قلبم می تپد
خسته حال و بی نفس
می زند فریاد که
خسته ام از این قفس

باز شمعی می شوم
تا بسوزم جان و تن
اشک هایم می چکد
بر دل و دامان من

من که رسوایت شدم
می نویسم بر درخت
می نویسم در هوا
یا به روی سنگ سخت

می نویسم از غمت
شمع و پروانه شدم
چند روزی می شود
باز دیوانه شدم
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 13:52  توسط کامران بوستانی  | 

گریز

من از برق نگاهت می گریزم
من از موی سیاهت می گریزم

برای آنکه اشکت را نبینم
همین حالا ز آهت می گریزم

برای آنکه نفرینم نگویی
ز بغض و ناله هایت می گریزم

برای آن که خورشیدم بمانی
من از شکل چو ماهت می گریزم

برایم نامه دادی من چه گویم؟
که از آن نامه هایت می گریزم

نوشتی عشق بازاری ندارد
من از طرز نگاهت می گریزم

نوشتی خسته ای از عشق و مستی
من از آن شکو ه هایت می گریزم

نوشتی می گریزی از من و دل
من اما پا به پایت می گریزم
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 13:51  توسط کامران بوستانی  | 

گله

باز گفتم
کوه صبرم
مثل سنگم
عهد بستم
نکنم شکوه ز کس
بد نگویم به کسی
***
صبح زودی رفتم
گله ها را بردم
سر جویی شستم
***
باز گفتم
که تو خوبی و قشنگی و تو مستی
و من از روز ازل
عاشق تو بودم و هستم
***
گله ای از تو ندارم
چشم بر هر چه که کردی
همه بستم
***
لیک دیدم
چشم هایم
غرق اشکند
غرق اشکند
گله دارند
از من و عهدی که بستم
__________________
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 13:50  توسط کامران بوستانی  | 

به خاطر داشته باش تاريك ترين لحظه شب ، نزديك ترين لحظه به طلوع خورشيده ،‌پس از تاريكي
زندگيت دلگير نشو
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 1:5  توسط کامران بوستانی  | 

مهم نیست که او مال تو باشد.....اگر می دانی در این جهان کسی هست..... که با دیدنش ...... رنگ رخسارت تغییر می کند ........ و صدای قلبت آبرویت را
به تاراج میبرد....... مهم نیست که او مال تو باشد ...... مهم این است؛ که فقط باشد...... زندگی کند....... لذّت ببرد....... و نفس بکشد....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 1:3  توسط کامران بوستانی  |